نظریه وارونهپنداری روانشناختی ( Inversion Perception Syndrome)
مطرحشده توسط دکتر سپهرتاج، روانپزشک
وارونهپنداری روانشناختی به وضعیتی اشاره دارد که در آن، یک فرد، گروه، فرقه یا ساختار سازمانی، یک واقعیت عینی و قابل مشاهده را در معنایی متفاوت یا متضاد با درک غالب جامعه تفسیر میکند. در حالی که این تفسیر برای خود فرد یا اعضای گروه طبیعی، منطقی و حتی بدیهی به نظر میرسد. این پدیده ریشه در تعامل پیچیده میان تاریخچه ذهنی فرد یا گروه، الگوهای ادراک Perception، فرایندهای شناختی Cognition، و ساختارهای اجتماعی دارد. در بسیاری از موارد، این نوع ادراک میتواند نتیجه القای گروهی از بالا به پایین Top-down باشد، بهگونهای که فرد بدون تفکر انتقادی و با تبعیت بیچونوچرا، چارچوب تفسیری خاصی را میپذیرد و آن را بهعنوان واقعیت تجربه میکند.
از دیدگاه روانشناسی اجتماعی، «نرمالیته» مفهومی نسبی است که تا حد زیادی بر اساس همگرایی ادراکات و تفسیرهای اکثریت جامعه شکل میگیرد. مغز انسان در شرایط تعادل روانی و عصبی، اطلاعات محیطی، هیجانی و اجتماعی را بهگونهای پردازش میکند که امکان همزیستی و پیشرفت جمعی فراهم شود. بنابراین، اگرچه تفاوت دیدگاه میتواند بخشی از تنوع طبیعی انسان باشد، اما زمانی که تفسیر یک فرد یا گروه بهصورت پایدار در تضاد آشکار با واقعیت و منافع مشترک اجتماعی قرار گیرد، میتواند بهعنوان یک ناهنجاری روانشناختی اجتماعی تلقی شود. بهویژه اگر این تفسیر توسط کسانی که دسترسی به منابع مالی و امورات دیگران دارند، باشد.
نمونهای از این پدیده را میتوان در ساختار برخی گروههای ایدئولوژیک مشاهده کرد، که در آن، باورهایی به اعضا القا میشود که با واقعیتهای عاطفی، اجتماعی یا زیستی انسان در تضاد است، اما اعضا آن را حقیقتی برتر تلقی میکنند. برای نمونه: ممکن است در یک ساختار بسته، روابط عاطفی طبیعی بازتعریف یا بازتحریف شود و زن های همسر دار را وادار به رها شدن از همسر خود کنند و رئیس گروه را همسر عاطفی آن ها تلقی کنند. یا وابستگیهای انسانی به سمت یک مرجع قدرت هدایت گردد. یا در سطح اجتماعی، ممکن است آموزش برای دختران، بیارزش یا حتی مضر تلقی شود، در حالی که از دیدگاه اکثریت جامعه، آموزش یکی از اساسیترین عوامل رشد شناختی، سلامت روان، و پیشرفت تمدنی است. این نوع بازتعریف واقعیت میتواند مانع رشد طبیعی فرد و جامعه شود و مسیر پیشرفت را مختل کند.
نمونه دیگر را میتوان در آیینهای سوگواری برخی فرهنگها مشاهده کرد، که در آن بازماندگان، در مواجهه با فقدان شدید، به صورت جمعی به آئین حجله بندان و رقص سوگ یا «رقص مرگ» میپردازند. این رفتار، از نظر روانشناختی، یک سازوکار دفاعی برای تحمل واقعیتی غیرقابلتحمل است و نشاندهنده شدت اندوه است. با این حال، ناظری که این چارچوب فرهنگی و آیینی را درک نمی کند، وارونه پنداری کرده و ممکن است این رفتار را به بهعنوان شادی یا تمسخر، تفسیر کند. این تفاوت نشان میدهد که ادراک واقعیت تا چه اندازه تحت تأثیر چارچوبهای شناختی و زمینههای ذهنی یا القای top down قرار دارد.
از منظر عصبشناسی، ادراک واقعیت حاصل تعادل میان ناقلهای عصبی مانند Dopamine، Serotonin، Norepinephrine و Glutamate است. دوپامین نقش اساسی در نسبت دادن معنا و اهمیت به محرکها دارد. افزایش یا بینظمی در عملکرد آن میتواند موجب نسبت دادن اهمیت نادرست به محرکها شود، همانگونه که در توهم Hallucinationو هذیان Delusion دیده میشود، که فرد تجربهای را واقعی میداند که با واقعیت خارجی که اکثریت جامعه می پندارند، همخوانی ندارد. سروتونین در تنظیم خلق و ثبات هیجانی نقش دارد و اختلال در آن میتواند موجب ناپایداری در قضاوت شود. نوراپینفرین سطح هوشیاری و حساسیت به تهدید را تنظیم میکند و گلوتامات در انسجام شناختی نقش دارد. اختلال در عملکرد این سیستمها میتواند به تجربههایی مانند مسخ واقعیت Derealization که در اختلال روانپزشکی تجزیه ای دیده شود، منجر شود که در آن، فرد ارتباط طبیعی خود با واقعیت را بهطور نسبی از دست میدهد.
وارونهپنداری روانشناختی را میتوان به دو نوع تقسیم کرد: نوع ناآگاهانه، که در آن فرد بدون آگاهی از تغییر در ادراک خود، واقعیت را وارون می پندارد و بر آن باور قطعي دارد و دیگران را متهم به نا آگاهی میکند، و نوع آگاهانه، که در آن واقعیت بهصورت هدفمند بازتعریف میشود، معمولاً برای حفظ ساختار قدرت، انسجام گروهی، یا منافع خاص صورت می گیرد. در هر دو حالت، اگر این فرایند پایدار شود، میتواند به شکلگیری #سندرم وارونهپنداری# منجر شود.
در سطح اجتماعی، این پدیده میتواند پیامدهای عمیقی داشته باشد. هنگامی که بخشهای کوچک اما ساختاری از یک جامعه، واقعیتهای علمی، آموزشی یا انسانی را بهصورت وارونه تفسیر کنند، مسیر پیشرفت جامعه متوقف میشود. جلوگیری از آموزش، محدود کردن رشد شناختی، تضعیف تفکر انتقادی، و بازتعریف واقعیت بر اساس چارچوبهای بسته، میتواند موجب رکود، تحجر، و عقبماندگی شود. بسیاری از جوامعی که از پیشرفت علمی و تمدنی بازماندهاند، با نوعی از پدیده وارونه پنداری، مواجه بودهاند، که در آن، واقعیتهای علمی یا انسانی انکار یا وارونه تفسیر شدهاند. این فرایند نهتنها موجب اختلال در رشد فردی میشود، بلکه توانایی جامعه برای انطباق با جهان در حال تغییر را نیز کاهش میدهد.
از این منظر، وارونهپنداری روانشناختی صرفاً یک پدیده فردی نیست، بلکه گاهی میتواند به یک عامل تعیینکننده در سرنوشت اجتماعی تبدیل شود که در این صورت در قالب “سندرم وارونه پنداری” تلقی می شود. در صورت ایجاد اختلال گسترده در عملکرد اجتماعی، حتی ویژگیهای یک اختلال روانپزشکی را پیدا کند.
به عنوان روانپزشک و طرح این نظریه، بر اهمیت شناخت علمی این پدیده تأکید میکنم و از پژوهشگران، روانپزشکان، روانشناسان، و متخصصان علوم اعصاب دعوت میکنم تا با انجام مطالعات بالینی، پژوهشهای میدانی، و تحقیقات نوروبیولوژیک، به بررسی این سندرم بپردازند. شناخت دقیق این پدیده میتواند به درک بهتر سازوکارهای ادراک واقعیت، پیشگیری از اختلال در عملکرد اجتماعی، و کمک به حفظ مسیر رشد و پیشرفت و سلامت روان جوامع انسانی کمک کند.
6اسفند
دسته بندی :
مقالات











