زنگ انشا
“دکتر سپهرتاج، روانپزشک، تابستان ۱۴۰۵”
تابستان را چگونه گذراندید.
امسال (تابستان ۱۳۵۷) شانزده سالم تمام شد و وارد هفده سالگی شدم. شنیده ام در شهرهای بزرگ برای فرزندشان، جشن تولد می گیرند، اما برای من خنده دار است. کسی که ۱۶ سال از سنش می گذرد، مگر تازه متولد شده است که هر سال برایش جشن تولد بگیرند. شاید هم برای ما که در محیط کوچک زندگی می کنیم خنده دار باشد اما در شهرهای بزرگ خنده دار نباشد.
از این که تابستان موهایم که در زمان مدرسه هر دو هفته یک بار با ماشین کوتاه میشد، بلند شده بود و میتوانستم آن را شانه بزنم خوشحال بودم. شاید این موضوع برای برخی جای تعجب باشد، اما برای من که تازه داشتم تغییرات دوران نوجوانی را تجربه میکردم، اتفاق مهمی است. انتظار دارم سال آینده خوشایندتر هم می بشود، چون رویش مو در صورتم پدیدار می شود و می توانم آن را اصلاح کنم و مثل بزرگترها شقیقه بگذارم.
من امسال قدم، نسبت به سال قبل چهار سانتیمتر بلندتر شده بود و وقتی موهایم را بالا میزدم، سه سانت دیگر هم بلندتر به نظر میرسیدم. حیف که از اول مهر آقای جواد زرینی، ناظم مدرسه ما را وادار کرد موهای مان را کوتاه کنیم.
تغییرات رشد مرا سرشار از شادی، غرور و خوشحالی میکند. نمیدانم وقتی بزرگ شوم چه چیزهایی مرا خوشحال خواهد کرد، آیا چیزی وجود دارد که اینقدر من را خوشحال کند. تابستان امسال غرق در خوشحالیهای نوجوانی بودم.
تابستان امسال نیز طبق معمول از اواخر خرداد که امتحانات نهایی را پشت سر می گذاریم، برای نتایج امتحانات روز شماری می کردیم. وقتی شنیدم آقای مسعودی دفتردار دبیرستان سید رسولی، نتایج امتحانات را بر تابلو اعلانات واقع در کلیدور ورودی مدرسه زده، دلم پر از استرس و آشوب بود تا خودم را به کلیدور ورودی مدرسه رساندم، نصفه جان شدم. چون امتحانات خردادماه امسال خیلی سخت بود. با برخی از همکلاسانم رقابت تنگاتنگی داریم و دوست داشتم شاگرد ممتاز بمانم. اما وقتی دیدم یک سال تحصیلی دیگر را با نمرات بالا پشت سر گذاشتهام، ذوق و شادی سرتاپای وجودم را فرا گرفت که با خیالی آسوده تابستان را به اوقات فراغت می گذرانم.
تابستان امسال هوا بسیار گرم بود. روزها طولانی و طاقتفرسا میگذشتند و آفتاب از صبح تا غروب بیامان بر زمین میتابید. اما برای ما تابستان فصل ماندن در خانه و شکایت از گرما نبود. فصل دوچرخهسواری، رکاب زدن، رفاقت، گشتوگذار در طبیعت و آبتنی در چشمه ها بود.
هدفم از این انشا، توصیف تابستان امسال و روزهایی است که با جمعی از دوستان و همکلاسان، با دوچرخه، موتورسیکلت و برخی با محدود ماشینهای عبوری، راهی چشمه سرتنگ (تنگ آتشگاه) میشدیم.
تنگ آتشگاه در ابتدای ورود به منطقه سیمکان جهرم قرار دارد. پس از خارج شدن از باغات جنوب شرقی میمند، وارد جاده سیمکان میشدیم. ابتدا حدود چهار تا پنج کیلومتر تا دَره پُلی میرفتیم. بعد وارد شیب ملایم رو به پایین در راستای امامزاده دوبرادران میشدیم که درخت کهنسالی بر فراز آن سایه می افکند.
پس از یکی دو کیلومتر، از کنار روستای زیبای صحرا سفید میگذشتیم. روستایی با باغهای زیبا که بادام و گردو و انار و سیب و گلهای محمدی و نسترن، آن را برای هر رهگذری چشمنوازی میکرد.
بعد وارد صحرابرکه میشدیم. در مسیر صحرابرکه، که حدود ۵ کیلومتر تا چشمه فاصله داشت، دو طرف جاده زمینهای کشاورزی قرار داشت. برداشت جو و گندم تمام شده بود و کلورهای جامانده از گندم و جو بر خاکهای گرم و تفتیده گرمای خورشید را در خود گرفته، دوباره آن را به هوا پس میدادند. گرمای زمین و آفتاب، ما را بیتابتر میکرد تا هرچه زودتر عرق ریزان به چشمه سرتنگ برسیم.
هرچه به چشمه نزدیکتر میشدیم، شوق و شادی مان بیشتر میشد.
وقتی داخل چشمه می شدیم، گاهی احساس میکردیم در کرهای غیرخاکی بسر میبریم. جهانی کوچک و خنک و دوستداشتنی که در آن نه خبری از درس و امتحان بود و نه نگرانی از فردا. فقط آب بود و آفتاب، رفاقت و خنده و شادی، زیر آب رفتن، آب بازی کردن، شنا، مسابقه نفسگیری زیر آب و…
پس از ساعتها آبتنی، با شامپوی توجیبی پاوه سرمان را می شستیم و بدون احساس خستگی لباسهایمان را میپوشیدیم. گاهی لباسهایمان را همانجا میشستیم و چند دقیقه بعد، زیر آفتاب تابستان، خشک میشدند. البته بعضی از لباسهایمان از همین لباسهای «بشور و بپوش» بود که من الان بر تن دارم.
راه برگشت تا میمند همان مسیر همیشگی بود، اما در برگشت گاهی خستگی به سراغمان میآمد. مسیری را که هنگام رفت ۲۰ تا ۳۰ دقیقه طی می کردیم، در برگشت بیش از یک ساعت طول می کشید. آنقدر گرسنه می شدیم که به محض ورو به خانه، هر غذایی را با اشتها میخوردیم.
با این حال، غذاهای تابستانی برای ما مزه دیگری داشتند. تلیت دوغ، تلیت آبغوره با پودن و پیاز و آش دوغ و خورشت بادمجان از غذاهای مورد علاقهمان بودند. بعد از یک روز گرم و پرتحرک تابستانی، چه مزهای داشتند.
اکنون تابستان سپری شده و پاییز از راه رسیده است. دوباره مدرسهها باز شدهاند و ما وارد سال تحصیلی دیگری شدهایم. خوشحالم که یک سال دیگر به پایان راه دبیرستان نزدیک شدهام.
دو سال دیگر، اگر همه چیز مطابق آرزوهایم پیش برود، یعنی سال ۱۳۵۹ دیپلم خواهم گرفت و راهی دانشگاه خواهم شد.
گاهی که به آینده فکر میکنم، دنیای بزرگی پیش چشمم باز میشود. دلم میخواهد دانشگاه بروم و پزشک بشوم. یاد بگیرم چگونه بیماران را درمان کنم. چون دکتر ردی و دکتر راجو که در بهداری بیماران را درمان می کنند، نمی توانند درست مفهوم جملات بیماران را بفهمند، این یکی از انگیزه های من برای دکتر شدنم است.(می دانستم که وقتی به این قسمت انشا رسیدم همه بچه ها می زنند زیر خنده اما من برای پزشک شدن مصمم هستم) می خواهم روزی بتوانم درد و بیماری را از تن آدمها دور کنم. شاید روزی در شهری بزرگ کار کنم و شاید هم دوباره به شهر و دیار خودم برگردم و در کنار مردم این دیار باشم.
گاهی حتی رویاهای بزرگتری به سرم میزند. دلم میخواهد روزی آنقدر دانش داشته باشم که بتوانم در پیشرفت پزشکی کشورم سهمی داشته باشم. شاید بتوانم در یک بیمارستان بزرگ کار کنم، شاید روزی استاد دانشگاه شوم و به دانشجویان درس بدهم و شاید هم بتوانم کاری کنم که بیماران شهر و روستاهای اطراف برای درمان، مجبور نباشند راههای دور را طی کنند.
از معلمی هم خوشم میآید. شاید اگر پزشک نشدم، معلم دبیرستان شوم. چون معلمان دبیرستان خیلی با کلاس هستند، هر کدام چندین دست کت و شلوار دارند، هر روز با کت و شلوارهای اتو زده وارد کلاس می شوند، برخی هم مثل آقای همافر، اقای جلال میمندی و آقای اشرف زاده با کراوات به مدرسه می آیند. آن ها موقعیت اجتماعی و زندگی سطح بالایی دارند و همه در کوچه های اعیان نشین زندگی می کنند. همانطور که امروز دبیر ادبیاتم با حوصله به ما درس میدهد، روزی من هم روبهروی دانشآموزانی بنشینم که هر کدام برای خودشان هزاران آرزو دارند و با حوصله به آن ها درس بدهم.
البته نمیدانم آینده چه شکلی است و چه کاره خواهم شد.
شاید روزی سوار اتومبیل خودم شوم که امروز فقط در عکسها می بینم. من از این که اروپایی ها و امریکایی ها در ایران کار می کنند و زندگی می کنند نیز لذت می برم و دلم می خواهد من هم به کشور آن ها بروم و زندگی کردن در کشو آن ها را تجربه کنم. البته چون هنوز بزرگ نشده ام، وقتی این تصورات از ذهنم می گذرد، دلتنگی می کنم و با خودم می گویم من بیش از یکی دوسال در امریکا یا کشورهای اروپایی نمی توانم بمانم. می دانم که مادرم هم دلتنگ من می شود، چون بعضی روزها که دیر از چشمه سرتنگ بر می گشتیم، مادر تا ساعت ۴ بعد از ظهر هنوز ناهار نمی خورد و چشم انتظار ما بود. نمی دانم آینده که بخواهم در دانشگاه شیراز یا خارج از کشور درس بخوانم، مادرم چقدر می تواند تحمل کند. شاید خودم هم نتوانم تحمل کنم. البته امیدوارم این افکار با بزرگ شدنم تغییر کنند، چون من هنوز یک هفته هم از خانواده جدا نشده ام که تجربه آن را داشته باشم. شاید روزی با هواپیما به شهرهای دور بروم. شاید به تهران، مشهد یا حتی کشورهای دیگر سفر کنم و چیزهایی را ببینم که امروز تنها در کتابها و مجلهها میبینم.
گاهی فکر میکنم شاید روزی علم آنقدر پیشرفت کند که بسیاری از بیماریهایی که امروز درمانشان دشوار است و با قرص آکسار و آسپرین خوب نمی شوند، به آسانی درمان شوند. شاید روزی آدمها بتوانند با سرعت بیشتری از این سوی کشور به آن سوی کشور سفر کنند و شاید چیزهایی اختراع شود که امروز حتی تصورش را هم نمیتوانیم بکنیم مثل همین امواج رادیو ضبط که پیچ یک جعبه کوچک را باز می کنیم، برای مان حرف می زند، اخبار می گوید، خودمان می توانیم حرف بزنیم یا آواز بخوانیم و ضبط کنیم، سپس به صدای خودمان گوش بدهیم. یا تلوزیون که قرار است به زودی وارد میمند شود. شیراز در منزل یکی از بستگان که تلوزیون دارد، چقدر لذت بردم که می شود در خانه خودمان باشیم و افراد دیگر را در جاهای مختلف ببینیم که فیلم بازی می کنند.
نمی خواهم از موضوع انشا دور بشوم.
من امروز همان نوجوان هفدهسالهای هستم که تابستانش را در چشمه سرتنگ و جاهای دیگر خوش گذرانده، با دوستانش آببازی کرده، با دوچرخه در جادههای داغ صحرابرکه رکاب زده و حالا پشت نیمکت چوبی مدرسه نشسته و به آینده فکر میکند.
نمیدانم دو سال دیگر دیپلم را با چه نمرهای خواهم گرفت. نمیدانم در کنکور چه خواهد شد. نمیدانم اصلاً به دانشگاه خواهم رفت یا نه و نمیدانم روزی که به این انشا دوران نوجوانی ام نگاه میکنم، کدام یک از این آرزوها به حقیقت پیوسته است.
شاید بعضی از آنها دستیافتنی باشند و شاید بعضی فقط رویاهای نوجوانی من باشند.
می دانم که برخی از همکلاسانم مثل هدایت دیانی و صمد حقیقی در زنگ استراحت من را مسخره می کنند و پس گردنی به من می زنند اما دلخوشم که همکلاسان دیگرم ملک طاهری و الیاس سپهرتاج مانع آن ها می شوند. اگر هم چاره شان نشد، بزرگ که بشوم یادم می رود پس گردنی خورده ام.
فعلاً باید بیشتر درس بخوانم و تلاش کنم. شاید فردا، راهی که امروز از پشت پنجره مدرسه به آن نگاه میکنم، مرا به جایی ببرد که هنوز نمیشناسم.
فقط امیدوارم هر کجا که باشم، برای آن نوجوان شانزده سالهای که در تابستان ۱۳۵۷ در آبهای خنک چشمه سرتنگ میمند آبتنی می کرد، میخندید، رکاب می زد، عرق می ریخت، تلیت دوغ می خورد، خودش را در کره دیگری حس می کرد، غبطه نخورم و فراموشش نکنم.











