سفری رؤیایی به مدرسه و کوچهباغهای میمند فارس
دکتر سپهرتاج، روانپزشک – پاییز ۱۴۰۵
پاییز که میآید، نسیم آرامتر از همیشه میوزد.
چشمهایم را میبندم و خودم را با نسیم پاییزی همراه میکنم. نسیم پاییزی مرا به روزهایی دور میبرد، به جایی که بوی کودکی میدهد.
چشمم را که باز میکنم، خودم را در حیاط خانه کاهگلی قدیمی مییابم. خانههایی که نماهایشان، از مناطق کارگری گرفته تا اعیاننشین، همه یکدست، خاکی، یکرنگ، صاف و بیآلایش، همانند دل مردمانش بود.
برای دیدن اتاقی که دوران تحصیلم را در آن گذراندهام، بیتابی میکنم. یکراست از پلههای سیمانی بالا میروم، در اتاق را باز میکنم و وارد آن میشوم.
دفترهای کاهی، کتابهای درسی، مدادتراش و پاککن کوچک، خودکار بیک، مداد سیاه و جعبه مدادرنگی، همه در تاقچه اتاقم که بالاخانهای با پنجره چوبی رو به سوی کوه پیدنو (پادنا) داشت، سالها در سکوت به انتظارم نشستهاند. دستمال زیبای ابریشمی را که از مادرم به یادگار دارم، از کیفم بیرون میآورم و با اشکهای شوق که بیامان از گونههایم سرازیر شدهاند، آن را نم میکنم و گردوغبار را از آنها میزدایم.
چند لحظه در میان انبوه کتابها و دفترها که یادگاران کودکیام هستند، غرق در فکر و اندوه میشوم و ارتباطم با دنیای بیرون قطع میشود. ناگهان به خود میآیم، در حالی که قطرههای اشک بر صفحات کتابها نقش میبندند. بیاختیار کتاب حرفه و فن دوم راهنمایی را برمیدارم و یاد معلم گرانقدرم، آقای جعفری، میافتم که با دقت و تسلط بر ابزارهای کشاورزی، فنی، کارگاهی و مکانیکی، مطالب کتاب را بهصورت عملی به ما میآموخت. یک روز مشقی تعیین کرد که فقط یک تکلیف ساده نبود، بلکه دنیایی از پرورش ذهن، خلاقیت و از همه مهم تر مسئولیت پذیری که آن دوران کمتر متوجهش می شدیم، در آن نهفته بود.
قرار شد هرکس تمایل دارد، کوره مرتفع را که یک صفحه از کتاب به آن اختصاص یافته بود، روی مقوا نقاشی کند و هرکس نمره ۱۵ به بالا گرفت، برای حرفه و فن ثلث اولش نمره ارفاقی دریافت کند. نمرههای ۱۵ تا ۱۷ نیمنمره و نمرههای ۱۸ تا ۲۰ یک نمره ارفاق داشتند. از آن مهمتر، قرار بود نقاشی برتر روی دیوار کلاس نصب شود.
برای من که به نقاشی و خطاطی علاقهمند بودم، این انگیزه کافی بود تا تمام تلاشم را به کار بگیرم.
با دو ریال از پول توجیبی هفتگیام، یک مقوای بزرگ ۵۰ در ۷۰ از مغازه آقای طیبی خریدم. با شوق و دقت، نقاشی کوره مرتفع درس حرفه و فن را با امید به نصب روی دیوار کلاس، چند بار روی کاغذ کاهی تمرین کردم، سپس روی مقوا کشیدم.
دو سه شبانهروز وقت صرف کردم و ذهنم درگیر آن نقاشی بود. لحظهشماری میکردم که سهشنبه برسد و نقاشیام را ببرم که شاید هم نمره ارفاقی بگیرم، هم اقبال مرا یار شود و در کلاس نصب گردد.
مدام فکر میکردم اگر نقاشی من انتخاب شود، روی دیوار کلاس، کنار نقاشی بچههایی که حالا سوم راهنمایی بودند، نصب خواهد شد.
در ذهن کودکانهام، شوق و استرس با هم در رقابت بودند. از یک سو، شوق ساختن، یاد گرفتن و گرفتن نمره ارفاقی و از سوی دیگر، نگرانی از اینکه مبادا نقاشیام انتخاب نشود.
آرزوی دیگری هم داشتم. وقتی سال سوم میشدم، بچههای سال دوم نقاشی مرا ببینند، اسمم را زیر آن بخوانند و بگویند:
“این نقاشی را سال گذشته، سپهرتاج کشیده است!”
چه آرزویی بزرگتر و شیرینتر از این برای یک کودک ۱۳ ساله بود؟
صبح سهشنبه، زودتر از روزهای دیگر بیدار شدم. پس از صبحانه، کیف و کتابم را در یک دست و مقوای نقاشیشده را که لوله کرده و با کش بسته بودم، در دست دیگرم گرفتم و راه افتادم. مدرسه راهنمایی وسط بازار، درست پشت مسجد جامع میمند بود.
در مسیر، گاهی از شوق، تپش قلب میگرفتم. احتمال میدادم نقاشیام روی دیوار کلاس نصب شود، اما دقت نظر، حوصله و سختگیریهای مسئولانه آقای جعفری باعث میشد تشویش سرتاپای وجودم را فرا گیرد.
بالاخره به مدرسه رسیدم. زنگ سوم که درس حرفه و فن داشتیم، فرا رسید. کمتر از نیمی از دانشآموزان نقاشی کشیده بودند. همه را روی میز معلم گذاشتیم تا آقای جعفری بررسی کند.
اولین نقاشی را که بررسی کرد، به همکلاسیام گفت:
《کورهای به آن مرتفعی، اگر یکی از پایههایش اینقدر ضعیفتر و باریکتر از پایههای دیگر باشد، فکر میکنید چند ساعت در هوا استقامت میکند؟ آیا با یک باد فرو نمیریزد؟》
خدای من!! نگرانیهایم بیدلیل نبود. دوباره تپش قلب گرفتم. نقاشیها را تحویل داده بودیم و دیگر فرصتی برای بررسی پایههای کوره نقاشیام نبود.
یکی دو نقاشی دیگر را هم که پایههای محکمی داشتند، اما در ارتفاع و بدنه کوره ایراداتی داشتند، بررسی کردند و کنار گذاشتند.
بالاخره هر ۱۲ نقاشی را که از کلاس ۲۷ نفرهمان آورده بودیم، بررسی کردند و نمره دادند. ایرادات را زیر نقاشیها توضیح داده بودند.
پس از بررسی و نمرهدهی، در حالی که نفس در سینهام حبس شده بود و سراسر وجودم از استرس و تپش قلب پر شده بود، آقای جعفری گفت:
«سپهرتاج، بلند شو!»
رنگم زرد شد و دهانم خشک و زانوهایم برای بلند شدن یاریام نمیکردند. به هر ترتیب بلند شدم. گفت: “برای سپهرتاج کف بزنید!”
یک نمره ارفاقی گرفته بودم و نقاشیام برای نصب در کلاس انتخاب شده بود.
شادی تمام وجودم را فرا گرفت.
از اصغر راستیان، مبصر کلاس، خواست از دفتر تعدادی پونز بیاورد. او و بهنام صلاحی که قدشان از بقیه بلندتر بود، نقاشی را روی دیوار کلاس نصب کردند.
در پوست خود نمیگنجیدم.
خدای من! نقاشی من روی دیوار کلاس نصب شده است. میدانستم سالها آنجا به یادگار خواهد ماند.
چه لذتی داشت که هر روز وارد کلاس میشدم و نقاشی خودم را روی دیوار میدیدم.
شاید امروز خیلی ساده به نظر برسد، اما برای یک کودک ۱۳ ساله، همان یک مقوا دریچهای به دنیای بزرگی بود که هفتهها، ماهها و حتی سالها از آن لذت میبرد. انگار که یک کوره مرتفع ساخته بودم و قرار بود بهزودی وارد چرخه تولید شود.
چه شوقی داشتم برای ساختن، برای یاد گرفتن و برای اینکه چیزی را با دستهای خودم به وجود بیاورم. نتیجه تلاشم هر روز روی دیوار کلاس پیش چشمم بود. یک شادی تداومدار که هنوز هم وقتی به یاد میآورم، برایم لذتبخش است. آن روز، کلاس برایم دیرتر از روزهای دیگر گذشت و شادمان به خانه برگشتم.
نسیم مرا کمی جلوتر میبرد.
بعدازظهر…
ما بودیم و یک کوچه خاکی، دیوار کاهگلی و یک تیر چراغ برق که برای ما یکی از ضلعهای دروازه فوتبال بود.
یک توپ پلاستیکی که با شوتهای سرکش ما، میان کوچه میغلتید و ما دنبالش میدویدیم.
صدای خنده و سروصدایمان از بالای دیوارهای کاهگلی به خانه همسایهها میرسید. هر روز با بچههای همسنوسال خود، کوچه را قُرُق میکردیم.
با نسیم که همراه میشوم، دوباره همان کودکی و شوق بازی در دلم زنده میشود.
حتی کمی استرس میگیرم که مبادا یکی از همسایهها دعوایمان کند یا شاکی شود.
چقدر زیبا و دلچسب است. نه تلفن همراهی هست، نه دغدغه فردا و نه شتابی برای رسیدن، نه حرص افزودن به داشتهها.
فقط کوچه است و بازی و کودکی.
روزهای تعطیل اما گاهی همان کوچه خاکی آرامآرام مرا به باغ میبرد.
از میان کوچههای خاکی و کاهگلی باغ کهنه میگذرم. درختانی را میبینم که از پشت دیوارها سرک کشیدهاند.
باغوبستانها تابستان را پشت سر گذاشتهاند و میوههایشان را به باغبان سپردهاند. حالا برای پاییز رنگارنگ آماده میشوند، برای برگریزان، برای رنگهای زرد و نارنجی و بنفش، برای نقاشی تازهای که طبیعت هر سال بر بوم باغها میکشد و هلهله و چهچهه بلبلان و قناریها بر شاخساران رنگارنگ درختان دلنوازی میکنند.
اما درختان انار هنوز میوه دارند. انارهای سرخ که بر شاخهها به رهگذرها چشمک میزنند و برای باغبان برکت باغ را نمایان میکنند که با دست خالی راهی خانه نشوند.
یک انار از شاخه های آویزان می چینم و طمع شیرینش را می چشم و میگذرم.
کوچهباغ مرا به چشمه لیتیون میرساند.
آب روان است و با صدای دل نشینش میگذرد.
درختان بلند کنار آب، سایه و صفا آفریدهاند. صدای آب با نسیم همراه میشود و من برای لحظهای فقط به آوای آهنگین آن گوش میدهم.
راه خود را ادامه میدهم تا به چشمه و برکه آقای مسعودی میرسم.
آنجا طبیعت برای من چهره و صفای دیگری دارد، چون از کیلومترها آنطرفتر، بوی عطر گلهای وحشی و گیاهان کوه باصلابت سپیدار را در مشامم احساس میکنم.
جایی که درختان، آسمان را قاب گرفتهاند و صدای باد با آواز پرندگانی چون کبک، قمری، بلبل هَزار، کبوتر کَنگی و درنا درهم میآمیزد، سکوت طبیعت را میشکند و آرامبخشترین سمفونی طبیعت را مینوازد.
در سرچشمه برکه آقای مسعودی، کبکها و تیهوها برای نوشیدن آب میآیند. لحظهای میایستند، آب مینوشند و ناگهان بال میکشند و از دامنه تپهها بالا میروند.
تیهوها از لابهلای بوتهها سر برمیآورند و دوباره در سربالایی تپهها گم میشوند.
چه زیباست این رفتوآمدهای ساده!
این نوشیدنها، این پروازها و این زندگی بیهیاهو.
با دوستان و همسالان، از تماشای آن چشمه و درختان زیبا برمیگردیم.
در سایه درخت تنومند بنه، کنار امامزاده شاه صنغیا مینشینیم.
نسیم از کنارمان میگذرد.
چشمهایم را به دوردست میدوزم.
لحظهای همهچیز آرام میشود.
نه صدای شهر هست، نه شتاب و نه هیاهوی زندگی، نه صدای ماشین و نه زنگ گوشی موبایل.
فقط منم و نسیم، دوستان و همسالان، همکلاسیها، کوه و درخت و صدای آبی که نمیتوانم از آنها دل بکنم و هنوز در حرکت است.
پرواز در این رؤیا مرا به وجد میآورد.
نه برای اینکه از امروز فرار کنم یا آنکه گذشته را جای امروز بنشانم، بلکه برای اینکه گاهی در میان شتاب زندگی، دمی بایستم و به خود بیندیشم که زندگی ساده چقدر میتواند لذتبخش باشد. برای اینکه به یاد بیاورم چگونه یک نقاشی در کودکی میتوانست بیش از یک سفر به من انرژی ببخشد و مرا خوشحال و سرشار از شوق کند.
شاید گاهی باید با نسیم به کودکیمان سر بزنیم و به گذشته خود بازگردیم. نه برای حسرت خوردن، بلکه برای دیدن چیزهایی که زمانی به ما شادی میبخشیدند، اصالت می آوردند و هنوز هم میتوانند بخشی از زندگی ما باشند.
شاید بد نباشد کمی از دویدنهایمان کم کنیم و از افزودن بر داشتهها فاصله بگیریم.
شادی و لذت بردن همیشه در داشتن چیزهای بزرگ نیست. گاهی در یک کوچه خاکی، یک توپ پلاستیکی، یک جعبه مدادرنگی، یک مقوا یا صدای آب روان پنهان شده است.
گشتوگذارم را به پایان میرسانم، اما هنوز کوچههای بسیاری ماندهاند، باغهایی که باید دوباره از میانشان گذشت و چشمههای زلالی که میتوان دوباره صدای آب روانشان را شنید…
تا نسیمی و سفری دیگر، روز و روزگارتان خوش. 🌹











