تنظیمات استایل سایت

انتخاب نوع نمایش

  • Full
  • Boxed

انتخاب رنگ

  • skyblue
  • green
  • blue
  • coral
  • cyan
  • eggplant
  • pink
  • slateblue
  • gold
  • red

نگاهی روان‌شناختی به جنگ و انتقام “دکتر سپهرتاج، روان‌پزشک”

نگاهی روان‌شناختی به جنگ و انتقام
“دکتر سپهرتاج، روان‌پزشک”
جنگ، شاید کهن‌ترین رویارویی ویرانگر انسان با انسان باشد. تنها نبردی که در آن، پیروزی یک طرف، هرگز به معنای پیروزی انسان نیست. از دیرباز، میان افراد، قبایل، طوایف، شهرها و کشورها جنگ‌های زیادی رخ داده است. گاه برای دفاع از سرزمین، گاه برای دستیابی به قدرت، منابع، نفوذ بیشتر و گاه در پی اختلاف‌های قومی، مذهبی یا ایدئولوژیک. اما با وجود تفاوت در علت‌ها، تقریباً همه جنگ‌ها یک ویژگی مشترک داشته‌اند. پایان نبرد، آغاز رنجی بوده که سال‌ها در ذهن، روان و زندگی بازماندگان ادامه یافته است. آنچه در میدان نبرد خاتمه می‌یابد، الزاماً در حافظه و روان انسان پایان نمی‌ یابد.
جنگ‌های جهانی اول و دوم، نمونه‌هایی روشن از این واقعیت‌اند. میلیون‌ها انسان جان خود را از دست دادند، میلیون‌ها نفر آواره شدند و خانواده‌های بی‌شماری با سوگواری، بی‌خانمانی، گرسنگی و ناامنی روبه‌رو شدند. اما شاید بزرگ‌ترین خسارت، که در آمارها کمتر دیده می‌شود، زخمی است که بر روان انسان‌ها باقی ماند. پس از جنگ جهانی اول، اصطلاح شوک گلوله (Shell Shock) برای توصیف سربازانی به کار رفت که با وجود پایان جنگ، هنوز با شنیدن کوچک‌ترین صدا، خود را در میدان نبرد احساس می‌کردند. بعدها این پدیده با عنوان اختلال استرس پس از سانحه (PTSD) شناخته شد. پژوهش‌های بعدی نیز نشان دادند که اضطراب، افسردگی، کابوس‌های شبانه، بیش‌هشیاری (Hypervigilance) و حتی انتقال آسیب‌های روانی به نسل‌های بعد (Intergenerational Trauma) از پیامدهای شناخته‌شده بسیاری از جنگ‌ها هستند.
جنگ های کنونی به دلیل ابزارهای جنگی الکترونیک و کنترل از راه دور به مرزها و نظامیان خلاصه نمی شود بلکه همه مردم در معرض آسیب های اضطرابی و روانی آن قرار می گیرند. کودکی که شب‌ها با صدای انفجار از خواب می‌پرد، مادری که هر لحظه نگران بازنگشتن فرزندش است، سالمندی که ناچار خانه و خاطراتش را ترک می‌کند و خانواده‌ای که سال‌ها در اردوگاه‌های آوارگان زندگی می‌کند، همگی قربانیان خاموش جنگ‌اند. آوارگی تنها جابه‌جایی جغرافیایی نیست، مهاجرت اجباری خاطره، هویت و احساس تعلق نیز هست. انسان، خانه را فقط با آجر و سیمان نمی‌سازد، بلکه با همسایه، مدرسه، کوچه، زبان، آیین‌ها و خاطرات مشترکش می‌سازد و جنگ، گاه همه آنها را یکجا از او می‌گیرد.
سازمان‌های بین‌المللی و پژوهش‌های انجام‌شده پس از جنگ‌های جهانی، جنگ ویتنام، بالکان، ایران-عراق، سوریه و اوکراین نشان داده‌اند که پیامدهای جنگ، تنها به تلفات انسانی محدود نمی‌شود. افزایش اضطراب، افسردگی، خودکشی، خشونت‌های خانوادگی، ترک تحصیل کودکان، کاهش اعتماد اجتماعی و گسترش احساس ناامنی، از جمله پیامدهایی هستند که گاه سال‌ها پس از خاموش شدن سلاح‌ها نیز ادامه می‌یابند. در بسیاری از این کشورها، بازسازی پل‌ها، جاده‌ها و بیمارستان‌ها بسیار سریع‌تر از بازسازی احساس امنیت و اعتماد مردم انجام شده است.
نکته‌ مهم و اساسی که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد آن است که آغاز بسیاری از جنگ‌هایی که زندگی میلیون ها انسان را تحت تاثیر قرار می دهد ، تصمیم و خواست میلیون‌ها انسان نیست. گاه تصمیم تعدادی محدود یا گروهی کوچک، سرنوشت نسل‌های فراوانی را تغییر می‌دهد. آغاز جنگ، هرچند دشوار و پرهزینه باشد، ممکن است تنها به اراده چند نفر یا یک گروه کوچک وابسته باشد. چنانکه جلوگیری از آن، به دوراندیشی، گفت‌وگو، مسئولیت‌پذیری و شجاعت همان تعداد یا گروه اندک وابسته است. شاید بزرگ‌ترین هنر سیاستمداران، جلوگیری از آغاز جنگ باشد. چه بسا جنگ هایی که به علت درایت ها و شجاعت ها، آغاز نشده اند و از دید تاریخ نیز پنهان مانده اند.
با این همه، هنگامی که جنگ آغاز شد، جامعه وارد شرایطی متفاوت می‌شود. در همه کشورها، قوانین و الزامات دوران جنگ بر زندگی مردم سایه می‌افکند و شهروندان، فارغ از دیدگاه شخصی خود، برای حفظ انسجام و امنیت ملی، ناگزیر از رعایت آنها هستند. محدودیت‌های ارتباطی، اختلال در کسب‌وکار، کمبود برخی کالاها، تغییر سبک زندگی و فقر از پیامدهای اجتناب‌ناپذیر جنگ است. همراهی مردم با این محدودیت‌ها، الزاماً به معنای تائید جنگ نیست. همان‌گونه که مخالفت با جنگ نیز، لزوماً به معنای مخالفت با دفاع از سرزمین و مردم نیست.
از منظر روان‌شناسی، هنگامی که انسان یا جامعه‌ای با مرگ عزیزان، تجاوز یا بی‌عدالتی روبه‌رو می‌شود، احساس خشم، اندوه، سوگ و میل به انتقام، واکنش‌هایی طبیعی و قابل انتظارند. مغز انسان، عدالت را بخشی از احساس امنیت می‌داند و هرگاه این تعادل بر هم بخورد، می‌کوشد آن را دوباره برقرار کند. از این رو، میل به انتقام، پیش از آنکه یک تصمیم سیاسی یا نظامی باشد، یک واکنش دفاعی برای بازگرداندن احساس امنیت است.
اما روان‌شناسی، هم‌زمان حقیقت مهم دیگری را نیز به ما می‌آموزد. همان مغزی که انتقام را پیشنهاد می‌کند، اگر زمان بحرانی را بسلامت سپری کند، می تواند فرصت اندیشیدن، گفت‌وگو و ارزیابی پیامدها را بیابد و با فراغت و پشت سرگذاشتن هیجانات طبیعی، راه‌های دیگری برای بازگرداندن احساس امنیت انتخاب کند. راه‌هایی مانند عدالت، بازدارندگی، بازسازی، تقویت تاب‌آوری (Resilience) و جلوگیری از تکرار خشونت. تفاوت ملت‌ها، بیش از آنکه در شدت خشم شان باشد، در کیفیت تصمیم‌هایی است که در اوج خشم می‌گیرند.
ملت‌ها نیز، همانند افراد، دارای حافظه جمعی (Collective Memory) هستند. این حافظه، در کنار روایت های تاریخی، کهن‌الگوها (Archetypes)، باورهای فرهنگی و تجربه‌های مشترک، هویت روانی یک ملت را شکل می‌دهند. اگر این حافظه، پیوسته با نفرت، احساس بی‌عدالتی و انتقام تغذیه شود، چرخه خشونت را بازتولید کند.
از این رو، هر تصمیمی که به آغاز یا گسترش جنگ بینجامد، افزون بر ملاحظات نظامی، اقتصادی و سیاسی، باید از منظر روان‌شناختی و انسانی نیز ارزیابی شود.
هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند نسبت به کشته شدن شهروندان، نیروهای نظامی یا فرماندهان خود بی‌تفاوت باشد. دفاع از جان مردم، حفظ تمامیت ارضی و بازدارندگی در برابر تجاوز، حقی مشروع و انکارناپذیر است. اما تجربه تاریخ نشان می‌دهد آنچه آینده ملت‌ها را رقم می‌زند، خردی است که پس از دفاع، راهی برای کاهش رنج، جلوگیری از استمرار خشونت و بازگرداندن امنیت و امید به جامعه می‌یابد.
شاید در عرصه سیاست، حقوق یا راهبردهای نظامی، پاسخ متقابل بر پایه اصل «چشم در برابر چشم»، «جان در برابر جان» یا «ویرانی در برابر ویرانی» معنا یابد، اما از منظر روان‌شناسی، چنین اقداماتی معمولاً تنها بخش کوچکی از احساس اجرای عدالت را تأمین می‌کنند. ذهن انسان، به‌ویژه در سوگ‌های عمیق، با یک معادله ساده آرام نمی‌گیرد. جان انسان، جایگزین‌پذیر نیست و هیچ اقدام متقابلی نمی‌تواند فقدان عزیزان از دست‌رفته را از روان بازماندگان پاک کند. از همین رو، حتی پس از اجرای مجازات یا پاسخ نظامی نیز، بسیاری از خانواده‌ها همچنان با اندوه، خشم، احساس نابرابری و پرسش‌های بی‌پاسخ زندگی می‌کنند.
دیده شده است که قدرت‌های بزرگ، با نقاب دموکراسی، حقوق بشر و صلح، گاه چنان رفتار می‌کنند که گویی فقط جان و کرامت مردم سرزمین خودشان ارزشمند است. اگر در اثر تصمیم یا اقدام آنان، جان انسان‌های بی‌گناه گرفته شود یا زندگی مردم کشورهای دیگر با ویرانی، آوارگی و ناامنی روبه‌رو گردد، مسئولیت اخلاقی آن با هیچ توجیه سیاسی یا نظامی از میان نخواهد رفت.
شاید این سوال پیش آید که چرا در فرهنگ ایرانی، عفو و گذشت همواره فضیلتی بزرگ شمرده شده است. این ترجیح، به معنای آن نیست که خطاکار شایسته بخشش است، بلکه بیش از آن، به معنای شایسته دانستن بازماندگان برای رسیدن به آرامش روان است. گذشت، همانطور که از نامش پیداست در بسیاری از موارد، هدیه‌ای است که انسان، پیش از آنکه به دیگری ببخشد، به روان خویش می‌بخشد. انسان‌ها از نظر شخصیت، باورهای فرهنگی، تجربه‌های زندگی و شیوه‌های کنار آمدن با رنج، یکسان نیستند. برخی، اجرای مجازات به ویژه در خشونت های رو در رو، پاسخ متقابل را لازمه تحقق عدالت می‌دانند و تا اجرا نشود آرام نمی گیرند. اما بسیاری دیگر، به ویژه در جنگ های بزرگ و کشتارهای جمعی، حتی پس از انتقام نیز، همچنان با اندوه، خشم و اشتغال ذهنی زندگی می کنند.
شاید مهم‌ترین پرسش این باشد که کدام رویکرد، امنیتی پایدارتر و آرامشی عمیق‌تر برای روان فرد و جامعه به ارمغان می‌آورد. از منظر روان‌شناسی، پرسش نهایی این نیست که «انتقام گرفته شد یا نه»، بلکه این است که «آیا روان فرد، خانواده و جامعه نیز ترمیم می شود یا نه؟» اگر پاسخ منفی باشد، حتی بزرگ‌ترین انتقام‌ها نیز ممکن است تنها پایان یک درگیری باشند، نه پایان یک رنج.
تاریخ نیز ملت‌ها را نه فقط با پیروزی‌ها و شکست‌هایشان، بلکه با کیفیت تصمیم‌هایی که در روزهای سخت و سرنوشت‌ساز گرفته‌اند، به یاد خواهد آورد. تمدن، از همان لحظه‌ای آغاز شد که انسان آموخت در کنار حق دفاع، مسئولیت صلح را نیز بر دوش بکشد.
“به امید سرفرازی و سربلندی ایران و ایرانیان”

آگاهی رمز موفقیت…

دسته بندی : مقالات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.