تنظیمات استایل سایت

انتخاب نوع نمایش

  • Full
  • Boxed

انتخاب رنگ

  • skyblue
  • green
  • blue
  • coral
  • cyan
  • eggplant
  • pink
  • slateblue
  • gold
  • red

نکوداشت سومین سالگرد مادرم

🌀 نکوداشت سومین سالگرد مادرم، بانو نرگس امیرسالاری 🌹

✳️ مادرم، نازنینم، مهربانم…

وقتی می‌خواهم خاطراتت را مرور کنم، پیش از هر چیز صدای لالایی‌ات در گوشم نجوا می‌کند. نوایی روح‌نواز و آشنا که از دورترین سال‌های کودکی‌ام می‌آید، از جایی میان خواب و بیداری، و هنوز در گوش و جانم مانده است. نفسم را حبس می‌کنم و به آن نجوا و لالایی که روح و جانم را به آرامشی دل‌انگیز دعوت می‌کند، گوش فرا می‌دهم.

با نسیم ملایم شبانگاهی همراه می‌شوم و خودم را در نَنی، گهواره‌ای که با دستان پرتوان خودت بافته بودی، حس می‌کنم. مرا با صدای آهنگین و دلنشینت، آرام‌آرام به خواب می‌بردی:

لالائی لالالا لالا لالائی
رُودِ نازُم لالا لالا لالائی
برو نَنی بیا هموارِ هموار
که تا رودُم نگیره درد و بیمار
لالایت می‌کُنم که خُو بری تو
لالا لا لا لالا لالا لالائی

موسیقی‌ای که از هیچ دستگاه و سازی برنمی‌خاست، از حنجره مادر می‌آمد.

✳️ سال‌ها گذشته، اما کافی است نسیمی آرام و ساکت از راه برسد و بوی گل نرگس را در فضا بپیچاند تا آن لالایی‌ها از دورترین نقطه خاطراتم دوباره شنیده شوند.

آن روزها می‌پنداشتم آغوش مادرم، که امن‌ترین جای جهان بود، تا ابد ماندگار است. نمی‌دانستم روزی از آغوشت دور خواهم شد، اما لالایی‌هایت تا واپسین نفس، همراه من خواهند ماند.

✳️ امروز که سه سال از رفتنت می‌گذرد، می‌فهمم صداهایی که در گوشم پیچیده‌اند، در جانم خانه دارند.

پیش از آنکه از دلتنگی بگویم، از بودنت قدردانم.

سپاسگزارم که زیستی، عشق ورزیدی و بخشی از وجودت را برای من به ارمغان گذاشتی.

سپاسگزارم برای دست‌های پرتوانت که با آن همه سخت‌کوشی، برای نوازش من لطیف و آرام‌بخش بود. برای آغوشت، برای لبخندهایت، برای شجاعت، استقامت، صداقت، مهربانی، شادی و امیدی که داشتی و در من نیز نهادینه کردی.

✅ با اینکه تحصیلات کلاسیک نداشتی، اما برای من بزرگ‌ترین آموزگار زندگی‌ام بودی. به من آموختی که انسان می‌تواند با کمترین امکانات، بیشترین لذت را از زندگی ببرد و با وجود رنج‌ها و ناملایمتی‌های زمانه، مهر، شادی و عشق بورزد.

✅ اگر امروز می‌توانم اندکی از رنج و درد مراجعی بکاهم و لبخندی بر لب خانواده‌ای بنشانم، این فرصت را مدیون تو و پدرم هستم.

✅ به یاد دارم وقتی نان تیری می‌پختی، در پایان، به جای نان گرم معمولی، با عشق برایمان نان محلی «تُوریزک» را که زحمت بیشتری داشت، درست می‌کردی و با کره محلی، کره‌مالش می‌کردیم؛ خوشمزه‌تر از نان شیرمال امروزی. خوردنش چه لذتی داشت.

گاهی دلم برای یک قابلمه کوچک فرنی، برای یک قابلمه کوچک برنج سفید کته که هیچ آشپزی نمی‌تواند مزه‌اش را دوباره برایم زنده کند، تنگ می‌شود.

دلم برای آغوشت، برای آنکه با وجود همه کارها و تلاش‌های روزمره، آن همه وقت برای نوازش من می‌گذاشتی، تنگ می‌شود.

✅ یادم می‌آید در سال‌های بعدتر، وقتی پس از چند روز، چند هفته یا بیشتر از جایی می‌آمدم، مرا می‌بوسیدی، بغلم می‌کردی و می‌گفتی:

«خدایا کرور کرور شُکرِت که اُومدی.»

چه جمله ساده‌ای بود، اما جهانی از عشق در آن نهفته بود. در ادامه می‌گفتی:

«چرا دیر اُومدی؟»

آن روزها فکر می‌کردم این، یکی از همان تکه‌کلام‌های عادتی مادرانه است.

سال‌ها گذشت تا دیدم همسرم، در جایگاه مادر، اگر حتی یک روز از نیلوفر و سمانه خبر نداشته باشد، بی‌قرار می‌شود و خوابش نمی‌برد.

فهمیدم که برای یک مادر، یک روز هم می‌تواند طولانی باشد.

فهمیدم آنچه تو می‌گفتی، تکه‌کلام نبود؛ دلتنگی مادری بود که ندیدن فرزند، حتی برای یک روز، برایش طولانی بود، چه رسد به یک هفته، یک ماه یا بیشتر…

✳️ وقتی از خانه دور بودم، سهم مرا از کشمش، بادام، گردو، مویز و دیگر محصولات باغ برایم نگه می‌داشتی و گاهی هم برایم به شیراز می‌فرستادی.

هر بسته‌ای که از میمند به دستم می‌رسید، انگار تکه‌ای از خانه، باغ و بوی عطر تو را با خود آورده بود. هنوز هم بوی عطر و مهرت را میان همان خاطرات استشمام می‌کنم.

✳️ هرچند در خاطره‌نویسی، قلم در دستم روان می‌چرخد، اما وقتی درباره مهربانی و صفای تو می‌نویسم، دستم کند می‌شود، چون خاطراتت آن‌قدر زیاد و شیرین‌اند که در انتخاب بهترین‌ها، سرگردان می‌شوم.

✳️ هنوز شماره تلفن خانه را در گوشی‌ام نگه داشته‌ام. گاهی به آن نگاه می‌کنم و دلم می‌خواهد زنگ بزنم.

اما با خودم می‌گویم:

شاید الان مادرم داخل حیاط است، رفته باشد به مرغ و خروس‌هایش آب و دانه بدهد. همان مرغ و خروس‌هایی که زیر سایبان درخت انگور و انار، برایشان توری زده بودی و هر روز با عشق به آنها آب و دانه می‌دادی.

با بانگ خروس صبحگاهی بیدار می‌شدی، سجاده‌ات را پهن می‌کردی و پس از نماز، دست‌هایت را برای نیایش بالا می‌بردی، نگاهت را به آسمان می‌دوختی و برای سلامتی ما دعا می‌کردی و خود، آرامش می‌یافتی.

✅ چقدر دلم می‌خواهد یک بار دیگر آش بنه، آش دوغ یا تلیت آب‌اناری را که با عشق آماده می‌کردی، بخورم.

✳️ نود و دو سال زندگی شیرین و پربرکت داشتی. سرانجام شبی آرام خوابیدی و پس از طلوع خورشید، بی‌هیاهو رخت بربستی و این جهان خاکی را بدرود گفتی و رفتی.

برای آن رفتن آرام، همچنان قدردان یزدان هستم.

نام و یادت، خاطراتت و آن همه مهر، هنوز با من‌اند و به من احساس شادابی و نشاط می‌دهند. 🍀🌷🍀

مادر عزیزم؛

بر این باورم، روزی در قامت لاله‌ای، گل‌های نرگس و نسترن یا در سایه‌سار سروی، دوباره به جهان بازمی‌گردی.

تو در خاطرات من زنده‌ای؛

در یک لالایی،
در یک گهواره،
در عطر برنج سفید کته،
در نان تیری،
در آغوش مادرانه،
در «خدایا کرور کرور شُکرت که اومدی»،
در «دلم برات یه ذره شده بود»،
در آش بنه و تلیت آب انار
و در تمام آن لحظه‌هایی که هیچ‌گاه دوباره تکرار نخواهند شد.

شصت سال عاشق زیستن با تو بودم،
سه سال است که آن لحظه آرام و بی‌هیاهوی رفتنت در جانم مانده است و آرزو دارم آرامشی را که در زمان رفتنت داشتی، برای من نیز به یادگار گذاشته باشی. 🌷

نازنینم، مهربانم؛
یاد و خاطره‌ات هماره جاودان باد. 🌹💐🌹

دکتر سید سادات سپهرتاج
۲۹ شهریور ۱۴۰۵

دسته بندی : خاطرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.